عشق من شهریار..........................
شاید بتونم یه روز عشقمو به شهریار ثابت کنم!!
امروز برخلاف روزهای دیگر می خواهم از شهریاری دیگر بنویسم. شهریار مرادفر: عموی شهیدم که بر اثر اتفاق به یادم آمد اما می دانم که همیشه یادش برایم ارزشمند است.او همیشه زنده است چون در ذهن من و همه زنده است قیز کلینر حنا بیلته ساتاندا بیک کلینه دامنان الما اتاندا منیم ده او قیز لاروندا کوزوم وار عاشقلارین ساز لاریندا سوزوم وار "زندان زندگی" تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم من در صف خزف چه بگویم که چیستم "یوسف گمگشته" "سیه چشمان شیرازی"(منظورش منم!هم چشام سیاهه و هم شیرازیم.نه؟؟؟!) دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی سلام شهریارم................ امشب می خوام یه مطلب خیلی مهمی رو بهت بگم.داره توی زندگیم یه اتفاقایی می
افته یه اتفاقای خیلی مهم که شاید بتونه تضمینه خوشبختیه من در کناره عشقه به تو
باشه.هرشب و هر روز به یادت بودم و هستم.اما من امشب باید بهت بگم که فقط یاده من
تو این عشق کافی نیست.تو اصلا به من توجهی نداری.خیلی کم توی گفته هات از من اسم
می بریومی دونم که یه خورده شیرین می زنم اما بدون که مجنونه تو شدم.تمام ثانیه
هارو واسه ی لحظه ی مرگم میشمرم.شاید واسه بعضیا سوال پیش بیاد که چرا دوست دارم
بمیرم.یعنی من خوشبخت نیستم.اما این نشونه ی بدبختیه من نیست.من خوشبختم و می خوام
خوشبخت تر باشم که آرزوی مرگ می کنم.چون تو به من قول دادی که اون لحظه کنارمی و
گرمیه دستاتو حس می کنم.یه دختره تنها و بی کس چقدر می تونه دوریه ی عشقشو تحمل
کنه.من اطرافم شهریار زیاد دارم اما تو بهترینمی. صدای پای امید در کوچه های خلوته قلبم به گوش می رسد.تویی ای تکیه گاهم.تو ای
تمامه وجوده من.اما چه دیر آمدی.چه دیر بر بالین این عاشق خسته دل آمدی من رفتم اما تو بمان.با تمام و تک تک خاطراته از دست رفته ی من.تو بودی و
من.من بودم و تو.شکستم اما دهان به اعتراض نگشودم.قلبم خرد شد و ریزه ریزه هایش را
در زیزه پایت دیدم.ای سنگ دل با سنگی که در دستانه بی روت بود شیشه ی قلبم را
شکستی و با همان سنگ به وجوده من راه پیدا کردی.ای سنگ دل من عاشق دستان پلید تو
هستم.عاشق نگاه های کودکانه که می خندد.تو شهریار منی تو زنده ای به عشق،شهریاره من زنده است و زندگی می کند.دستانت را می
خواهم.دستانت به وجوده منه بیچاره گرما می دهد شهریارم با تمامه احساس نگاهم کن.بگو که دلت می خواهد می خواهد که بگویی دوستت دارم دوستت دارم اما نه با یک نگاه سرد من در کناره این نگاه آب می شوم.تو سردیه احساسم را به دل نگیر.تو شهریاره منی
و من نازنینه تو. در گوشه و کناره های خرابه ی دلم کز کردم و خواهم به تو بگویم که دوستت دارم شهریارم! به نام خالق شهریار.................................... امروز در تاریخ 1389/10/21 این وب رو برای عشقم شهریار ساختم!! خدای بزرگ و مهربونم سلام!خوشحالم که باز تونستم نفس بکشم و
به شهریار بگم دوست دارم. خوشحالم که تونستم یه وب واسه شهریارم درست
کنم................. اگه دنیا رو هم به پاش بریزم کمه.........واقعا کمه..........چون
شهریار من واقعا لایقه مردنه شاید اطرافیانم فکر کنن که من واقعا خل شدم اما من واقعا
عاشقشم.امیدوارم یه روزی یه جایی و حتی اگه باشه توی یه سرای دیگه شهریارمو ببینم
و از ته دل بهش بگم دوست دارم عشقم.........نه هر عشقی نه عشقای امروزی!عشق خدایی نه عشق زمینی شهریار من زمینی نیست شهریار من خداییه!خودش،شعراش و حتی نگاه هاش بوی خدا می ده خدایا!خواهش می کنم که شهریار منو به کسی
نده............................................. یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را بدستم داده ای ون در این وادی شکستم داده ای مرد این بازیچه دیگر نیست این تو و لیلای تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم ونشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم روز وشب اورا صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چولیلا کشته در راهت کنم![]()
حیدر بابا کندین تویون توتاندا
![]()

روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
تا طربخانه کنی بیت حزن بازرسان
ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف
این زمان یوسف من نیز به من بازرسان
رونقی بی گل خندان به چمن بازنماند
یارب آن نوگل خندان به چمن بازرسان
از غم غربتش آزرده خدایا مپسند
آن سفرکرده ما را به وطن بازرسان
ای صبا گر به پریشانی من بخشائی
تاری از طره آن عهدشکن بازرسان
شهریار این در شهوار به در بار امیر
تا فشاند فلکت عقد پرن بازرسان
به شوخی می برند از من سیه چشمان شیرازی
من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی
بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم
که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی
ز آه همدمان باری کدورتها پدید آید
بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمازی
غبار فتنه گو برخیز از آن سرچشمه طبعی
که چون چشم غزالان داند افسون غزل سازی
به ملک ری که فرساید روان فخررازیها
چه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی
عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد
تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی
هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گل
که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی
گر از من زشتئی بینی به زیبائی خود بگذر
تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی
به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانند
طربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی![]()

![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

